پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
ادامه مطلب ...روزتان را با تکه شکسته های دیروز آغاز نکنید ...
هر روزی که بیدار می شویم
اولین روز از باقی عمرمان است .
لباسامو زود تنم میکنم تا آبجیم رو تا یه مسیری برسونم. هوا ابری بود اما هوای باریدن نداشت.
به مقصد میرسیم . راهنما میزنم و کنار می ایستم . هنوز آبجی پیاده نشده که میبینم یه آقایی که سن وسال زیادی هم نداشت در عقب رو باز کرد و گفت آقا ولیعصر!!! ما هم با تعجب نگاش کردیم و گفتیم چی؟؟ دوباره مقصدشو گفت.اصن انگار متوجه نبود که ما مسافرکش نیسیم انگار تو یه فاز دیگس..
جواب دادم ما مسافر سوار نمیکنیم.
انگار حرفمو نشنید و داره سوار میشه که آبجی گفت آقا ما نمیریم...
هنو در ماشین رو نبسته و سرش به طرف داخل خمه که یه دستمال رو از تو جیبش در میاره و میگه خانم یه زنجیر طلا دارم .30 تومن میفروشمش نمیخواین ؟؟؟
نه آقا نمیخوایم.
در رو میبنده اما کنار پنجره وایساده و میگه کمتر هم میدم .قفل در رو میزنم.
هیچی دیگه اونم رفت .
یکم جلوتر یه اتوبوس تو ایستگاه وایساده
به طرف اتوبوس حرکت میکنه و فک کنم میره تا زنجیر رو به راننده بده. زودی پیاده شد انگار راننده هم نخواسته .
آخه حرکاتش خیلی مشکوک و تابلو بود
خدا میدونه اون زنجیر طلا رو از کجا آورده بود و چه جریانی داشت . وای اون لحظه حس خوبی نداشتم.
بجا اینکه این جوون دنبال کار و بارش باشه یه زنجیر گرفته دسشو .....
هر وقت تنهام یا با آبجی سوار ماشینیم همیشه قفل درها رو میزنم. آخه کار از محکم کاری عیب نمیکنه...اینطور نیس؟؟؟
سلااااام....
حال و احوالتون؟؟خوبید؟؟
تا حالا شده زیر لب یه زمزمه ای کنید و از خدا چیزی بخواید؟؟
امروز صبح که از خواب بیدار شدم دلم هوای بارون کرده بود...به این فکر کردم که خیلی وقته بارون نیومده کاش بارون می اومد...وای باورتون نمیشه وقتی که رفتم تو حیاط ، دیدم که همه جا خیس بارونه... با صدای بلند و تعجب آوری گفتم که بارون اومده؟؟ مامانیم هم جواب داد که آره...
اصن باورم نمیشد.خدا جونم شکرت... خدا ازهمه چیز آگاهه حتی اون زمزمه ای که من زیر لب گفتم و آرزوی بارون کردم رو هم شنیده...این ینی خدا همیشه حواسش بهم هست ...
خدایا شکر........
وای که چقد دوس دارم برم زیر بارون قدم بزنم...اما چه میشه کرد که باید سر کار باشم
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
ادامه مطلب ...سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست ...
عاشق کم است
سخن عاشقانه فراوان
عشق عادت نیست
عادت همه چیز را ویران می کند
از جمله عظمت دوست داشتن را ...
ازشباهت به تکرار می رسیم
از تکرار به عادت
از عادت به بیهودگی
از بیهودگی به خستگی و نفرت
( نادر ابراهیمی )
................................................................................................................
پ ن : چقد خوبه که آدم احساس رضایت از خودش داشته باشه. بالاخره بعد مدتها تونستم بیشتراز همیشه صعود کنم حتی یه مسیر رو هم تاپ کردم... کلی انرژی مثبت گرفتم.
سلااام...
. امروز کلی کار داشتم. همش سرپا بودم .وای که چقد میچسبه استراحت کردن بعد از کار طولانی...
.. هوا هم بهاری بهاریه...اونقد خوبه که پنجره آزمایشگاه رو باز کردم و بخاری هم رو شمعکه . با این وجود هنوزم گرممه!!!بله دیگه شهر حافظ و سعدی شهر گل و بلبل باید همچین هوایی هم داشته باشه...
... دیگه چه خبرا؟؟
....خوبید؟؟؟
..... 5شنبه و جمعه این هفته یه برنامه بازدید از غار بود که طبق آخرین خبری که دارم مثله اینکه کنسل شده و افتاده بهمن ماه .