آسمان غبار آلود و ابری
گوئی هوای باریدن دارد
باد صبحگاهی می وزد و در گوش تابستان نجوای پائیز را زمزمه می کند .
برگهای درختان به زردی می گرایند و تاب و توان گذشته را ندارند و با اندک ناملایمتی سرود وداع را سر میدهند و شاخه را با تمام خاطراتش بدرود می گویند و تسلیم باد و همبستر خاک می شوند .
قاصدکی میبینم ...
نگران فرداها و اسیر باد خزان.
حس عجیبیست ...
هوا پر شده از غربت دور و انسان عجب تنهاست !!!
سلاااام ....
حال و احوالتون ؟؟
ایام به کام هست ک انشالا ؟؟
دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم
آها با یه سوال :
چرا زن بودن باعث محدودیته؟؟؟
فکر میکردم دیگه اون محدودیت هایی که به واسطه خانم بودن تو جامعه هست کمتر شده و خانما هم میتونن مثل آقایون و پا به پاشون و شایدم تو بعضی زمینه ها بهتر از آقایون تو جامعه فعالیت کنن ...
راستش به مناسبت 7 مهر که روز ملی ایمنی و آتشنشانیه نمایشگاهی از دستاوردهای سازمان آتشنشانی و خدمات ایمنی شهرداری شیراز تو پارک آزادی برپا شده ...
از ما هم خواسته بودن که بریم و اونجا فرود داشته باشیم ( یه مدتیه که وارد تیم امداد و نجات بانوان هلال احمر شدم و توی جلسه هاشون شرکت می کنم ).
2 تا از دوستان هارنس می پوشن و طنابا و ابزار مورد نیاز رو بر می دارن و بالای داربست فلزی که از قبل آماده کرده بودن میرن.
کارگاه زده میشه و یکیشون فرود میاد.تمام نگاه ها این سمت بود...شاید بخاطر اینکه خانم بود!!
نفر دوم میخواد بره که نمیذارن!!!!
مثله اینکه یه نفر مخالفت کرده و نمیذاره خانما فرود بیان؟!
و چون صاحب مقام هس نمیشه رو حرفش حرف زد...
خلاصه با اعصاب خط خطی و ناراحت کوله بارمون رو میبندیم و محل نمایشگاه رو ترک میکنیم و بعد از پیاده روی طولانی و گپ و گفتگو با دوستان راهی فست فود شده و کمی هم شکم مبارک رو تحویل گرفته و در پایان وداع با دوستان و سلام خانه ....
.............................................
پ ن : کنار داربستی که برپاکرده بودن یه استوانه بود که داخلش حالت مارپیچی داشت. از بالا واردش میشدی ومثل حالت سرسره توش سر میخوردی و میومدی پائین .مثله اینکه اسمش شوتی بود اما نمیدونم چرا هر چی سرچ کردم چیزی راجع بهش ندیدم؟!
منم رفتم و تجربش کردم.خیلی جالب بود و فاز داد .موقعی که از داخلش عبور کردم به دلیل اصطکاک پوست دستم با دیواره ، آرنج دستم کمی سوخت.....
آدم ها خیلی زود همراهان صمیمی را فراموش می کنند .
همین که باران بند آمد ،
خیلی ها چترهایشان را جا میگذارند !!!
سلاااااااااااااااام .............
حال و احوال دوستان؟؟
همگی خوبید؟
قانون جدییییییید :
از این به بعد واسه ورود به اتاق یه قانون گذاشتم.
میتونین حدس بزنین چه قانونی؟؟؟
چی؟
نه اشتباهه ...
یه چیز دیگس
خب باشه خودم میگم
از این به بعد تصمیم گرفتم هر وقت وارد اتاق میشم به اون میله بارفیکسی که بالای چهارچوب در بستس آویز شم و 3 تا بارفیکس بزنم.
البته بضی وقتا هم استثناهایی هست مثلا روزایی که میرم سالن و خستمه دیگه واسه ورود به اتاق عوارضی نمیدم...
الان 2-3 روزی میشه که این قانون در حال اجراس...
چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود.
و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود !!!
سلاااااام ....
حال و احوال دوستان؟؟؟خوبین؟
چ خبراااااااااا؟؟؟
تنها خبر اینجا برگزاری شانزدهمین همایش زمین شناسیه که از دیروز شروع شده .
منم بخاطر حضور انجمن غار تو این همایش رفتم.راستشو بخواین زیاد از مباحث زمین شناسی سر در نمیارم و خیلی پیچیدست و ترجیح میدم که خیلی درگیر این مباحث نشم هر چند که دونستنش خالی از لطف نیست...
این همایش بهونه ای شد برای دیدار مجدد با دوستان دور و نزدیکی که اومده بودن.
در محوطه بیرون هم ، دوستان کارگاه برپا کرده بودن و یکسری حرکات رو در معرض نمایش گذاشتن و اونطور که انتظار داشتیم مورد استقبال قرار نگرفت!!!
امروز عصر هم بعد از کار یه سری به دوستان میزنم.... واسه فردا هم یه برنامه بازدید از غار داشتیم و تا اونجایی که من اطلاع دارم کنسل شده و احتمالا یه برنامه دیگه ای جایگزینش میکنن.
................................
پ ن : اگه عکسا به دستم رسید چند تاشو ثبت میکنم.
نسیم، دانه را از دوش مورچه انداخت .
مورچه دانه را دوباره بر دوش گرفت و رو به آسمان گفت :
گاهی یادم می رود که هستی ...
کاش بیشتر نسیم بوزد.
عقربه های ساعت عدد ۱۴ رو نشون میداد که وارد دفتر انجمن شدم .چندتا از دوستان هم اومدن.منتظر شدیم تا بقیه هم بیان. کوله پشتی ها رو برداشتیمو سوار ماشینا شدیم و شهر رو با تمام شلوغی هاش پشت سر گذاشتیم و راه جاده رو در پیش.