می رود تا در سکوت خویش غرق شود. فارغ از هر اندیشه و دل مشغولی ای. خسته از هیاهوی روزانه، در گوشه ای از این دنیای خاکی سکنی می گزیند و به دور خویش پیله ای از آرامش می تند.
آسمان ابریست و هوای باریدن دارد. گویی به دنبال بهانه ایست برای بیرون ریختن بغض فرو خورده اش. تک و تنها درون پیله تنهایی اش به زمزمه باد گوش سپرده و باران را همراهی می کند.
به تماشای دنیای آدمها نشسته است و از دست نامردی های زمانه لب به شکوه گشوده است.
هر چه بیشتر در خود غرق می شود خود را تنهاتر حس می کند. به آفرینش و حکمتش می اندیشد و در تمام لحظه لحظه هایش حضور خدا را حس می کند .
به سکوت شب گوش فرا می دهد. اندک زمانی است که بی حوصلگی بر او غالب گشته و با اندک ناملایمتی در باتلاق زندگی دست و پا می زند و پنجه نرم می کند .
بار دیگر بغض مهمان گلویش می شود . چشم هایش را می بندد و به آوازی که باد برایش سر داده گوش می سپارد . فضا پر شده از بوی نم و خاک ، بوی باران ، بوی شب بو!!!
بار دیگر به پیله خود پناه می برد و به مهمانی خواب می رود ...