نمیدانم چرا خواب مهمان دیدگانم نمی شود؟!
ذهنم راکد مانده و تاب و توان گذشته را ندارد
دیگر قادر به تجزیه و تحلیل کردن وقایع نیست.
دوست دارد تنها به یک نقطه خیره بماند و به هیچ فکر نکند!!
عقربه های ساعت تک تک ثانیه ها را به تصویر میکشد و همچنان دیدگانم پرتوان و بیرمق ستارگان آسمان را به نظاره نشسته اند ...
قرص ماه کامل شده و بیکران هستی را در تاریکی شب در معرض نمایش گذاشته.
صدای مبهمی از دور شنیده می شود و سوسوی شب را بر هم میزند.
شاخه های بید مجنون همچون آشفتگان آرام و قرار ندارند و در فضای امن درخت ساز باد را مینوازند.
..............................................................................................................................
پ ن : قبل از خواب حس ادبیم گل کرد و این چند خط که خوندین به ذهنم خطور کرد.منم تو گوشیم نوشتم تا از یادم نره.شاید بعدا ادامش رو نوشتم.
سلا فرنوش جان
تبریک میگم
خیلی خوب بود. برات آرزوی بهترین ها رو دارم.
سلااام ...
مسی که وقت گذاشتی و خوندی.
خوشحال میشم بازم سر بزنی.
شاد باشی ...